گروه تاريخي: در کوران يکي از سياهترين فصول تاريخ بشريت، آنگاه که شعلههاي جنگي خانمانسوز در سراسر جهان زبانه ميکشيد، ايران، به پناهگاهي براي صدها هزار آواره لهستاني بدل شد.
اين رويداد، داستاني ناگفته از انسانيت، همزيستي و اميدي است که در دل طوفان جنگ و ويراني جوانه زد. داستان از سپتامبر 1939 و با تهاجم همزمان آلمان نازي و اتحاد جماهير شوروي به لهستان آغاز شد. اين توافق پنهاني که به پيمان مولوتوف-ريبنتروپ شهرت يافت، سرآغاز يک تراژدي ملي براي لهستانيها بود. در پي اين تهاجم، لهستان ميان دو قدرت متخاصم تقسيم شد و موجي از سرکوب و وحشت بر اين کشور حاکم گشت. در بخش تحت اشغال شوروي، سياستي نظاممند براي ريشهکن کردن هويت ملي لهستان در پيش گرفته شد. بيش از يک و نيم ميليون شهروند لهستاني، از سربازان و افسران ارتش تا کارمندان دولت، روشنفکران، زمينداران، صنعتگران و حتي زنان و کودکان بيگناه، به اتهام »عناصر ضد شوروي« بودن، از خانههاي خود رانده شدند. آنها را در واگنهاي حمل احشام، بدون آب و غذا و در شرايطي غيرقابل تصور، به سوي اردوگاههاي کار اجباري در اعماق سيبري، قزاقستان و مناطق قطبي روانه کردند. اين تبعيد، که در تاريخ لهستان به «گلگتاي شرق» شهرت يافته، سفري بيبازگشت به قلب يخبندان و فراموشي بود. در شرايطي غيرانساني، با جيرههاي غذايي ناچيز که کفاف زنده ماندن را نميداد و کارهاي طاقتفرسا در معادن و جنگلهاي يخزده، بسياري از اين تبعيديان جان خود را از دست دادند. گرسنگي، بيماريهاي واگيردار، چون تيفوس و اسهال خوني، و سرماي استخوانسوز سيبري، همسفران دائمي آنها در اين برزخ زميني بودند. خانوادهها از هم پاشيدند و کودکان بسياري در برابر چشمان مادرانشان از گرسنگي و سرما تلف شدند.
با تهاجم آلمان به شوروي در ژوئن 1941 معادلات سياسي جنگ به کلي دگرگون شد. استالين که اکنون خود را در جبههاي مشترک با متفقين غربي ميديد، ناچار به همکاري با دولت در تبعيد لهستان مستقر در لندن شد. تحت فشار چرچيل و روزولت، توافقنامهاي ميان شوروي و دولت لهستان به امضا رسيد که به موجب آن، شهروندان لهستاني از اردوگاهها آزاد شده و اجازه يافتند تا ارتشي مستقل تحت فرماندهي ژنرال ولاديسلاو آندرس در خاک شوروي تشکيل دهند. اين «عفو»، اما سرآغاز سرگرداني و مصيبتي ديگر بود. انبوهي از انسانهاي درهمشکسته، بيمار و گرسنه، بدون هيچ امکاناتي در سرزمينهاي پهناور شوروي رها شدند. آنها بايد با پاي پياده يا با هر وسيله ممکن، خود را به مراکز تجمعي که براي تشکيل ارتش در نظر گرفته شده بود، ميرساندند. در اين ميان، ايران، که به دليل موقعيت استراتژيک خود و اشغال توسط نيروهاي متفقين به »پل پيروزي« شهرت يافته بود، به عنوان امنترين و بهترين مسير براي خروج اين آوارگان و نيروهاي نظامي نوپا تعيين شد. راه ايران، راه رسيدن به زندگي بود. اولين گروه از اين پناهجويان در بهار 1942 از طريق بندر کراسنوودسک (ترکمنباشي امروزي) در سواحل شرقي درياي خزر، سوار بر کشتيهاي فرسوده شده و به سواحل بندر انزلي (پهلوي سابق) در شمال ايران رسيدند. منظرهاي که ايرانيان با آن روبهرو شدند، تکاندهنده و باورنکردني بود: انسانهايي که تنها شبحي از خود بودند؛ اسکلتهايي متحرک با چشماني گودرفته و وحشتزده که آثار ماهها گرسنگي، بيماري و رنج جانکاه بر چهرهشان حک شده بود. بسياري از آنها به محض رسيدن به خاک ايران و چشيدن طعم آزادي و غذاي گرم، جان ميباختند، چرا که بدنهاي نحيفشان ديگر توان پذيرش خوراک را نداشت. اين اولين مواجهه، آزموني بزرگ براي وجدان و انسانيت ملتي بود که خود نيز با مشکلات اقتصادي، قحطي و تورم ناشي از اشغال کشور دست و پنجه نرم ميکرد.
مهماننوازي در سرزمين آريايي
جامعه ايران در آن دوران، با وجود اشغال کشور توسط نيروهاي متفقين و کمبودهاي شديد نان و مايحتاج اوليه، آغوش خود را به روي اين مهمانان ناخوانده و مصيبتزده گشود. مردم انزلي، اولين ميزبانان اين کاروان رنج، با هر آنچه در توان داشتند، از نان و خرما گرفته تا شير و لباسهاي گرم، به ياري آنها شتافتند. ماهيگيران محلي، بخشي از صيد روزانه خود را به اردوگاهها ميبخشيدند و زنان گيلاني، براي کودکان بيمار لهستاني سوپهاي مقوي ميپختند. اين واکنش خودجوش و مردمي، پيش از آنکه سازمانهاي دولتي و بينالمللي به طور کامل مستقر شوند، جان بسياري را نجات داد. دولت ايران نيز به سرعت وارد عمل شد و با ايجاد اردوگاههاي موقت و بيمارستانهاي صحرايي در شهرهاي مختلف از جمله تهران، اصفهان، مشهد و اهواز، تلاش کرد تا به وضعيت اين پناهندگان سر و سامان دهد. اردوگاه اصلي در تهران در منطقهي دوشانتپه برپا شد و به سرعت به يک شهر کوچک با تمام امکانات لازم تبديل گرديد. صليب سرخ ايران و نهادهاي امدادي بينالمللي مانند نمايندگي صليب سرخ لهستان، نقشي حياتي در سازماندهي، تأمين دارو و توزيع کمکها ايفا کردند.
حضور لهستانيها به تدريج به بخشي از منظره اجتماعي شهرهاي بزرگ ايران تبديل شد. چشمان آبي و موهاي بور آنها در ميان چهرههاي گندمگون ايراني، تضادي چشمنواز و در عين حال يادآور سرنوشتي غريب بود. براي کودکان ايراني، ديدن اين همسالان اروپايي که داستانهاي هولناکي از تبعيد و گرسنگي را زمزمه ميکردند، تجربهاي فراموشنشدني و درسي بزرگ در تاريخ و جغرافيا بود.
به تدريج، ديوارهاي بياعتمادي و غربت فرو ريخت و پيوندهاي عميق انساني شکل گرفت. کودکان لهستاني در مدارس ايراني پذيرفته شدند و به سرعت زبان فارسي را آموختند. براي حفظ فرهنگ و زبان مادري آنها، مدارس اختصاصي لهستاني نيز تأسيس شد و نشرياتي به زبان لهستاني در تهران منتشر گرديد. تئاترها، کنسرتهاي موسيقي کلاسيک و نمايشگاههاي هنري که توسط هنرمندان برجسته لهستاني برپا ميشد، روح تازهاي به فضاي فرهنگي شهرهاي ايران، به ويژه تهران و اصفهان، دميد. اصفهان، شهري که به دليل زيباييهاي بيبديل و فضاي آرامشبخش خود به «شهر کودکان لهستاني» شهرت يافت، ميزبان بيش از دو هزار کودک يتيم لهستاني بود. يتيمخانهها و مدارس شبانهروزي متعددي در اين شهر براي نگهداري از کودکاني که والدين خود را در مسير هولناک تبعيد از دست داده بودند، تأسيس شد. اين شهر براي بسياري از آن کودکان، نماد بازگشت به زندگي، امنيت و آرامش بود. خاطرات بازي در ميدان نقش جهان، قايقسواري در زايندهرود و مهرباني بيپايان مردم اصفهان، تا پايان عمر در ذهن اين نسل باقي ماند. اين همزيستي مسالمتآميز، در دوراني که جهان در آتش تعصبات نژادي و ملي ميسوخت، گواهي بر فرهنگ غني و انساندوستي ريشهدار ايرانيان بود.
بذرهاي اميد در خاک بيگانه
با گذشت زمان و بهبود شرايط جسماني، پناهندگان لهستاني تلاش کردند تا از حالت انفعال خارج شده و زندگي خود را از نو بسازند. بسياري از مردان و جوانان که توانايي جنگيدن داشتند، پس از يک دوره بازپروري در ايران، به ارتش آندرس پيوستند. اين ارتش که اکنون به سپاه دوم لهستان شهرت يافته بود، از طريق عراق و فلسطين به جبهههاي نبرد در خاورميانه و ايتاليا اعزام شد و نقش مهمي در نبردهاي سنگيني، چون نبرد مونته کاسينو ايفا کرد. زناني که در ايران باقي مانده بودند نيز بيکار ننشستند. آنها با مهارتهاي خود در خياطي، گلدوزي، پرستاري و آشپزي، نه تنها به اقتصاد خانوادههاي خود کمک ميکردند، بلکه در جامعه ايران نيز نقشي فعال و سازنده ايفا نمودند. کافهها و شيرينيفروشيهاي لهستاني در خيابانهاي لالهزار و استانبول تهران، با دستور پختهاي اصيل اروپايي خود، به پاتوقي براي روشنفکران، شهروندان ايراني و نيروهاي متفقين تبديل شدند و طعمهاي جديدي، چون «کيک مازورکا» را به ذائقه ايرانيان معرفي کردند.
در اين ميان، تبادلات فرهنگي عميقتري نيز در جريان بود. معماران و مهندسان لهستاني در پروژههاي عمراني ايران مشارکت کردند و هنرمندانشان، تاثيراتي ماندگار بر هنر معاصر ايران بر جاي گذاشتند. از سوي ديگر، لهستانيها نيز با فرهنگ، هنر و آداب و رسوم ايراني عميقا آشنا شدند. بسياري از آنها زبان فارسي را به خوبي آموختند و با علاقهاي وافر، شاهکارهاي ادبيات اين سرزمين کهن، از شاهنامه فردوسي تا غزليات حافظ، را مطالعه ميکردند. اين دوران، فرصتي بينظير براي گفتگوي تمدنها در مقياسي انساني و ملموس بود؛ گفتگويي که نه در سالنهاي همايش ديپلماتيک، که در کوچه و بازار و خانههاي مردم شکل گرفت. گورستان کاتوليک لهستانيها در منطقه دولاب تهران، که آرامگاه ابدي بيش از دو هزار تن از اين پناهجويان است، خود به نمادي خاموش، اما گويا از اين پيوند تاريخي بدل شده است. سنگ قبرهايي که با نامهاي لهستاني و صليبهاي مسيحي در کنار سروهاي بلند ايراني آرميدهاند، داستاني از رنج، مرگ، اما در عين حال، احترام و همزيستي را روايت ميکنند. اين گورستان، تنها يک مدفني ساده نيست، بلکه سندي است از دوراني که ايران، فارغ از دين و نژاد و با وجود تمام مشکلات داخلي، پذيراي انسانهايي بود که از جهنم گريخته و به دنبال پناهگاهي براي بازيافتن کرامت از دست رفته انساني خود بودند.
وداع با سرزمين موعود
با پايان يافتن جنگ جهاني دوم در سال 1945 و برگزاري کنفرانس يالتا، سرنوشت سياسي اروپاي شرقي رقم خورد. لهستان، عليرغم فداکاريهاي بيشمار سربازانش در جبهههاي متفقين، در حوزه نفوذ اتحاد جماهير شوروي قرار گرفت و يک دولت کمونيستي دستنشانده بر آن حاکم شد. اين خبر براي لهستانيهاي مقيم ايران، که خود طعم تلخ استبداد کمونيستي را چشيده بودند، بسيار ناگوار بود. دوران اقامت آنها در ايران به سر آمده بود، اما بازگشت به وطني تحت سلطه شوروي براي بسياري از آنها غيرممکن مينمود. فرآيند خروج آنها از ايران به تدريج آغاز شد. بسياري از آنها که نميخواستند به کشوري با حاکميت کمونيستي بازگردند، از طريق سازمانهاي بينالمللي به سرزمينهاي ديگر، چون بريتانيا، نيوزيلند، استراليا، کانادا و ايالات متحده مهاجرت کردند و جوامع لهستاني را در اين کشورها تشکيل دادند. گروهي ديگر، به ويژه آنهايي که خانوادههايشان در لهستان باقي مانده بودند، با بيم و اميد راهي وطن خود شدند. وداع با ايران براي بسياري از آنها تلخ و دشوار بود. آنها به اين آب و خاک و مردمان مهربانش دلبسته بودند و خاطرات تلخ و شيرين اين چند سال، بخشي جداييناپذير از هويتشان شده بود. ايران برايشان تنها يک تبعيدگاه موقت نبود، بلکه خانهاي بود که در سختترين روزهاي زندگي به آنها پناه داده و طعم فراموششده مهرباني و انسانيت را دوباره به کامشان بازگردانده بود.به گزارش عصرآذربايجان به نقل از رويداد24،امروزه پس از گذشت دههها از آن رويداد تاريخي، داستان پناهندگان لهستاني در ايران، همچون گوهري پنهان در تاريخ روابط دو ملت ميدرخشد. اين واقعه يادآور ظرفيتهاي شگرف انسان براي همدردي و نوعدوستي در تاريکترين لحظات است.


بزرگترین پروژه عمرانی مشگین شهر به مرحله بهره برداری رسید
گلابر زنجان در جمع 120 روستاي هدف گردشگري کشور
عملیات اجرایی تکمیل قطعه سوم آزادراه ارومیه- تبریز با ۵ همت آغاز شد
شبکه دلالي براي حمايت از صادرکنندگان حذف مي شود
احياي درياچه اروميه با همکاريهاي بينالمللي شتاب ميگيرد
افزايش بازديد از تپه تاريخي حسنلو؛ 20 هزار گردشگر در هشتماهه امسال
شهيدگاه؛ آرامگاه حماسهآفرينان چالدران در اردبيل
ارس در فهرست بررسي پايتختهاي گردشگري جديد قرار ميگيرد
شيب تند کاهش ازدواج و ولادت در آذربايجان غربي
ديپلماسي غايب، سرداران آماده
